خوش خبری
بعد از دو روز که از شوک جواب مثبت آزمایش تا حدودی در اومدیم من و بابایی تصمیم گرفتیم به مامان و بابام بگیم که دارن مادربزرگ و پدربزرگ میشن. اون شب بابایی چند تا قنادی رفت که شیرینی بخره ولی یا تعطیل بودن یا شیرینی خوبی نداشتن! آخه شب شام غریبان بود!
حالا ما میخوایم تو این شب یه خبر خوب بدیم.
خلاصه با جعبه قطابی که خاله جون الهام واسمون آورده بود رفتیم خونه مادربزرگه!!! ( هزار تا قصه داره ).....
مامانی که اولش باورش نمیشد و هی می پرسید والللا راست میگین؟!! الهه حامله است؟؟!!! ولی وقتی چشای پر اشک منو دید، اونم با چشای گریون اومد منو بغل کرد و بوسم کرد و گفت مبارکه مبارکه خیلی خوشحال شدم.
خاله جون الهام هم همچین منو بغل کرد که نزدیک بود عینک جدیدش بشکنه! خلاصه گریه و خنده قاطی شده بود.



به بابابزرگ هم که گفتیم خیلی خوشحال شد و بهمون تبریک گفت و بعدم به شوخی گفت: خسته شدیم بس که جواب مردم رو دادیم
به دایی جون امیر هم از طرف تو یه پیامک دادم و بهش گفتم که اومدی تو دل مامانیت.بهت خوش آمد گفت و سفارش کرد که مامانیتو تا دلت میخواد الان لگد بزن که بعدا دیگه نمیتونی!



خوش خبری
