دردونه مندردونه من، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

هدیه آسمونی

خوش خبری

1392/10/23 19:06
نویسنده : الهه
155 بازدید
اشتراک گذاری

بعد از دو روز که از شوک جواب مثبت آزمایش تا حدودی در اومدیم من و بابایی تصمیم گرفتیم به مامان و بابام بگیم که دارن مادربزرگ و پدربزرگ میشن. اون شب بابایی چند تا قنادی رفت که شیرینی بخره ولی یا تعطیل بودن یا  شیرینی خوبی نداشتن! آخه شب شام غریبان بود!ابرو حالا ما میخوایم تو این شب یه خبر خوب بدیم.تعجب خلاصه با جعبه قطابی که خاله جون الهام واسمون آورده بود رفتیم خونه مادربزرگه!!! ( هزار تا قصه داره ).....نیشخند مامانی  که اولش باورش نمیشد و هی می پرسید والللا راست میگین؟!! الهه حامله است؟؟!!! ولی وقتی چشای پر اشک منو دید، اونم با چشای گریون اومد منو بغل کرد و بوسم کرد و گفت مبارکه مبارکه خیلی خوشحال شدم.ماچقلب خاله جون الهام هم همچین منو بغل کرد که نزدیک بود عینک جدیدش بشکنه! خلاصه گریه و خنده قاطی شده بود.گریهخندههوراهورا

به بابابزرگ هم که گفتیم خیلی خوشحال شد و بهمون تبریک گفت و بعدم به شوخی گفت: خسته شدیم بس که جواب مردم رو دادیمچشمک

به دایی جون امیر هم از طرف تو یه پیامک دادم و بهش گفتم که اومدی تو دل مامانیت.بهت خوش آمد گفت و سفارش کرد که مامانیتو تا دلت میخواد الان لگد بزن که بعدا دیگه نمیتونی!نیشخند استرس

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان توتو
23 دی 92 19:09
مبارک باشیو به سلامتی فارغ شی..